پايان کار زمين

مردي که فرمانده سفينه خوانده مي شد، از پنجره بزرگ اتاقش به بيرون زل زده بود. پسر بچه اي جلو آمد و خواست با تکان دادن پاچه شلوار فرمانده، نظر او را به خود جلب کند. مرد از حال خود بيرون آمد. دست قوي خود را بر سر پسرش کشيد و او را بغل کرد. پسر بچه گفت: پدر، کجا مي رويم؟
پنجشنبه، 3 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
پايان کار زمين

پايان کار زمين
پايان کار زمين


 

نويسنده: علي جوان نژاد




 
مردي که فرمانده سفينه خوانده مي شد، از پنجره بزرگ اتاقش به بيرون زل زده بود. پسر بچه اي جلو آمد و خواست با تکان دادن پاچه شلوار فرمانده، نظر او را به خود جلب کند. مرد از حال خود بيرون آمد. دست قوي خود را بر سر پسرش کشيد و او را بغل کرد.
پسر بچه گفت: پدر، کجا مي رويم؟
ــ زمين...
ــ زمين؟!... خيلي دور است؟
ــ چيز ديگري نمانده...
فرمانده دستش را دراز کرد و نقطه آبي رنگي را نشان پسرش داد. پسر پرسيد: چرا مي رويم زمين؟
ــ به خاطر آن که از ما کمک خواسته اند...
ــ... براي چه؟
ــ بينشان جنگ شده... سياره شان خراب شده...
ــ چرا سياره شان خراب شده؟!
ــ چون قدرش را ندانسته اند؟
ــ هيچ... گازهاي بد را وارد هواشان کردند و بعدش هم براي هيچ جنگ کردند...؟!
پسرک چشمان قهوه اي خود را به سوي سياره آبي که هر لحظه نزديک تر مي شد، دوخت. دستي به موهاي بلندش کشيد و با صداي ضعيفي گفت: چه کساني؟!
پدر خنديد. بوسه اي به پيشاني پسرک نشاند و گفت: آدم ها!
ــ آدم ها... همان... آهان فهميدم... لابد گونه اي با خودش جنگ کند سياره شان خراب مي شود...
و در حالي که فيلسوفانه فکر مي بافت؛ گفت: بابا... نکند "سايانوز" هم...
چشمانش از وحشت گرد شد. پدرش خنده اي کرد و گفت: نه پسر عزيزم... در سياره ما هيچ "سايايي" با سايا" ي ديگر جنگ نمي کند... و چيزي جز آتش جنگ نمي تواند "سايانوز" و بلکه هر سياره ديگري را نابود کند!
پسرک ساکت ماند و سعي کرد معني کلمات پدرش را درک کند. سري جنباند ولي نگاهش از کره زمين جدا نشد. صداي در پسر را به خود آورد. يکي از نيروهاي سفينه بود. گفت: "قربان... مي شود..." و کمي جلو آمد. فرمانده کودک را روي صندلي نشاند و به سوي مرد تازه وارد رفت. مرد چيز در گوش فرمانده گفت. رنگ چهره فرمانده تغيير کرد. کمي نگران به نظر مي رسيد. سرفه اي کرد و به گونه اي که فقط مرد کنارش بفهمد گفت: "همانجا فرود بياييد..." و سعي کرد با سرفه ديگري صداي خود را نامفهوم کند. مرد رفت. سفينه چرخي به دور زمين زد و بالأخره فرود آمد. درِ سفينه باز شد. چند ساياي مسلح پياده شدند. سرتاپا در زره بودند.
فرمانده به پسرش گفت که بايد برود ولي پسر اصرار مي کرد که او را هم ببرد؛ چرا که مي خواست زمين را ببيند. پدر گفت: زمين؟!... نه تو هنوز بچه اي... جواب مادرت را...
پسر نگاه مظلومانه اي کرد و گفت: "خواش مي کنم. من بزرگ شدم... سال ديگر جشن "سانو" [که در 7 سالگي اجرا مي شود] برايم مي گيرند... مگر نگفتيد که دارم مرد مي شوم؟!"
پدر حرفش را قطع کرد و گفت: چرا، گفتم ولي... تازه آن هم دو سال ديگر است...
ــ خواهش مي کنم...
ــ باشد. ولي... خوب زود باش آن لباس ها را بپوش هواي اينجا خيلي خطرناک است...
پسر لباس را پوشيد و دست در دست پدر از سفينه پايين آمد. پس از پايين آمدن آنها هم مثل نظامي ها در عجب شدند. ديگر چيزي به نام حيات نبود.
انسان ها روي زمين افتاده بودند. زمين از خون قرمز بود. آسمان آبي نبود. خورشيد آسمان، چون خورشيدِ عمر بشري در حال غروب بود. صورت انسان ها سوخته شده بود. سلاح هايشان پراکنده بود. چند پرچم نيمه سوخته کناري افتاده بود. لاشه چند اسب و يک گربه کناري مانده بود. در آسمان هيچ پرنده اي نبود و حتي دريغ از يک کرکس!
پسر گفت:... پس کجايند اين آدم ها؟!... اين زمين...
اشکي از چشمان پدر جاري شد. پدر با صداي ضعيفي گفت: هيچ نسلشان منقرض...
صداي آه و ناله اي کلام مرد را ناتمام گذاشت. پدر دوان دوان خود را به صدا رساند. صدا با حالت نااميدي آخ مي گفت. پدر بالاي سر مجروح نشست. پدر پرسيد: چه شد؟ چه اتفاقي براي زمين افتاد؟
مرد نيمه جان سرش را بالا آورد... دستش را بلند کرد و گفت:... ديروز... انسانـ.. جنـ..
صدايش قطع شد و ديگر نفس هم نکشيد. فرمانده در حالي که اشک مي ريخت فرياد زد:... حرکت!
همه در سفينه جمع شدند. بچه اش را در کنار داشت. درِ سفينه را بستند. رهبر گروه گفت: يک دور در زمين بزنيد... بايد کسي زنده مانده باشد...!
همه سرجايشان رفتند. فرمانده به اتاق هدايت رفت. سفينه بلند شد و ارتفاع گرفت. صداي شکسته اي گفت: "فرمانده هيچ موجود زنده اي نيست... نگاه کنيد..." و به صفحه نمايشگر اشاره کرد "... هيچ گرمايي وجود ندارد. حتي دل زمين هم سرد شده حداقل يک روز از ماجرا مي گذرد..."
فرمانده با قلبي افسرده به اتاقش رفت. بچه جلو آمد و پرسيد: بابا... نمي خواهيد آدم ها را نجات دهيم؟
ــ خواستيم اما نخواستند!
منبع: دانشمند، شماره 576



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
از «نشان جهاد» تا «زکات شجاعت»؛ بررسی ابعاد مختلف جهاد در احادیث معصومان (ع)
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
play_arrow
سرگردانی آهوهای خارک در خیابان‌ها از ترس صدای انفجار
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
play_arrow
تظاهرات آمریکایی‌ها علیه سیاست‌های ضدمهاجرتی ترامپ
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام مرکز فنی جنگنده‌های پایگاه العدید قطر
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
play_arrow
سوزاندن پرچم اسرائیل در خیابان‌های نیویورک
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
play_arrow
جزئیات شهادت ۳ عضو خانواده یک محیط‌بان هرمزگانی در حمله آمریکا
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از خسارات وارده به ناوگان پنجم آمریکا در بحرین
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
play_arrow
موشک‌های نقطه زن ایرانی در راه پایگاه‌های آمریکا در منطقه
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
play_arrow
اصابت پهپاد انتحاری شاهد ۱۳۶ به بندر "مینا عبدالله" کویت
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
play_arrow
همه ایران یک تن شدند برای دفاع از وطن
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
play_arrow
نمایی متفاوت از تشییع باشکوه پیکر "آقای شهید ایران" در قم
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
play_arrow
سختی یافتن آب در غزه؛ سفری خطرناک میان آوار
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
play_arrow
انیمیشن لگو زندگی‌نامه رهبر شهید
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
play_arrow
تصاویری از حملات پهپادی و موشکی سپاه در موج سوم عملیات نصر ۲
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...
play_arrow
آهنگی که میلیون‌ها ایرانی با آن خاطره دارند...